تبليغاتX
سیدوری
خدایا دلم از آنهمه گفتنی ها که با تو دارم متورم است

 

دوست من

آیا در این شبِ توفانی

در سفرِ عشق

بیرون به سر می بری؟

 

آسمان چون نومیدان ناله می کند.

خواب به سراغم نمی آید.

بارها در اتاق را باز کرده

و به تاریکا خیره می شوم.

 

نمی توانم در برابر خود چیزی ببینم؛

می اندیشم که از کدامین راه می گذری؟

و از کنار کدامین رودخانه قیرگون

و از کدامین گوشه یِ دوردستِ جنگل ِ اخم کرده

و از کدامین ژرفایِ پیچ در پیچ ِ تاریکی ست

که در حالِ کذر هستی،

تا به من رسی.

+ نوشته شده در  ساعت 16:24  توسط سیدوری  | 

 

چون نیک می دانی که برای مردن زاده شده ای، داد ِ دل بستان و در جشن ها خوش باش. در آن هنگام که بمیری دیگر هیچ خوشی نداری. چنین است حال من که روزی بر نینوای ِ عظیم فرمان می راندم، و اکنون جز مشتی خاک نیستم. با وجود این، آنچه در زندگی مایه ی لعنت ِ تو بود از من است، خوراکی که خوردم، و هرزگی هایی که کردم و لذت هایی که از عشق چشیدم. ولی همه ی چیزهای دیگر را که مردم نعمت تصور می کنند، پشت ِ سر ِ خود گذاشتم.

                                                                                                                         آشور بانیپال

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:55  توسط سیدوری  | 

 

  

در راه روستایی کاسه گدایی ام را

از این در به آن در می بردم

که ناگاه گردونه زرین ات

چون رویایی باشکوه

در افق نمایان شد.

 

و من در شگفت شدم.

امیدهایم زیاد گشت.

و گمان کردم روزهای بد بختی ام به پایان رسیده است.

 

چشم به راه ایستادم

که بی درخواست، صدقه داده شود

و سکه ها از هر  سو بر خاک افتند.

نگاه تو بر من افتاد

و لبخند بر لب

پیاده شدی.

 

احساس کردم که سرانجام

بخت زندگی ام، از راه رسیده است.

آنگاه ناگهان دستت را دراز کردی

و گفتی: "چه داری که به من دهی؟"

 

آه!

چه ژست شاهانه ای بود

که تو در برابر یک گدا

دست گدایی گشایی!

 

و من گیج شدم

و ندانستم که چه کنم.

پس، به آرامی

دست در کیسه ی خویش بردم

و خردترین دانه ی ذرت دارایی ام را

پیشکش تو کردم.

 

اما

چه عظیم بود

شگفتی ام در پایان آن روز

که کیسه ام را تهی کردم

و در میان پشته ی فقیرانه ذرت هایم

تکه ای زر یافتم

که به اندازه خردترین دانه ی ذرت هایم بود.

 

آنگاه

به تلخی گریستم و آرزو کردم

کاش شهامتش را می داشتم

که همه دارایی ام را

پیشکش تو کنم...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:41  توسط سیدوری  | 

 

همیشه ایمان داشته ام که در دستگاه مشیت الهی، دایره به خصوصی هست که صرفا کارش اینست که مراقب باشد کتاب مناسب در لحظه مناسب به دست خواننده برسد.

                                                                                                  گفتگو با مرگ - آرتور کوستلر - نصرالله ديهيمي

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:21  توسط سیدوری  | 

 

در خموشی های ساحل

این منم تنهای تنها

خسته و ....

 

یادش گرامی ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:32  توسط سیدوری  | 

 

در خون و در ستاره و در باد، روز و شب

دنبال شعر گمشده خود دویده ام

بر هر کلوخ پاره ی این راه پیچ پیچ

نقشی زشعر گمشده خویش کشیده ام ….

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:42  توسط سیدوری  | 

 

و آدمی برای نجات دادن گذشته‌ از نوستالژی چه کند باید؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:17  توسط سیدوری  | 

 

کاش راضی باشیم به دوستی‌های ِ ساده‌ی ِ دل‌گرم کننده ی ِ بی هیچ بار ِ اضافی!

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:45  توسط سیدوری  | 


خاطره اي در درونم است

چون سنگي سپيد درون چاهي .

سر ستيز با آن ندارم ،‌ توانش را نيز :

برايم شادي است و اندوه .

 

در چشمانم خيره شود اگر كسي

آن را خواهد ديد

غمگين تر از آني خواهد شد

كه داستاني اندوه‌‌‌ ‌زا شنيده است .

 

مي دانم خدايان انسان را

بدل به شيئي مي كنند ،‌ بي آنكه روح را از او بگيرند

تو نيز بدل به سنگي شده اي در درون من

تا اندوه را جاودانه سازي .

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:54  توسط سیدوری  | 


اینها کتابهای منتخب من هستند، انتخاب 3 کتاب از بین این تعداد سخته، مخصوصا که من خیلی از این کتابها رو نخوندم.

1. مجموعه داستان «برف و سمفونی ابری» نوشته پیمان اسماعیلی، این کتاب شامل 7 داستان کوتاه ،نثر ی ساده و روان و ابهام آمیز با پیامی واضح:

انسان وحشی، حاصل طبیعت وحشی‌ست.

1.     « دو قدم این ور خط » نوشته احمد پوری ، این کتاب در7 فصل نوشته شده. نوشته زیر در پشت رمان آمده است:

 این همه درباره ی سال و زمان حساسیت نشان ندهید. شما که در کار شعر و شاعری هستید نباید زیاد سخت بگیرید. زمان مگر چیست؟ خطی قراردادی که یک طرفش گذشته است و آنقدر می رود و می رود تا به تاریکی برسد. طرف دیگرش هم آینده است که باز دو سه قدم جلوتر میرسد به تاریکی. خب همه اینجوری راضی شده ایم و داریم زندگی مان را میکنیم. بعضی وقتها میبینی یکی از ما از این خط ها خارج می شویم. پایمان سر میخورد به اینور خط که می شود گذشته ، یا یک قدم آن طرف خط به آینده می روی

 

2.     « رازی در کوچه ها » نوشته فریبا وفی ، رمانی رئال با مضمونی اجتماعی. حکایت گذشته و حال حمیرا، حکایت خانواده یا شاید جامعه ای منزوی، کوچک و مرده ...

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:51  توسط سیدوری  |